





| 24 | امروز | ![]() |
| 225 | دیروز | ![]() |
| 249 | این هفته | ![]() |
| 1964 | هفته گذشته | ![]() |
| 5647 | این ماه | ![]() |
| 9204 | ماه گذشته | ![]() |
| 70516 | کل بازدیدها | ![]() |
IP شما: 38.107.179.217
,
امروز: 01 خرداد 1391
بالگرد چوبی
روای: حجت الله برارپور، هم کلاس شهید.
سادهزیستی یکی از خصلتهای آدمهای بزرگ و خدایی است. احمد که میتوانست از پول توجیبی و با پولی که گاه از خطاطی، نقاشی و با دستفروشی و کار کشاورزی به دست میآورد، دنبال شیکپوشی باشد، هرگز این کار را نمیکرد. او با داشتههای خود میساخت و تا لباس او مندرس نمیشد، آن را دور نمیانداخت و همان لباس کهنه خود را آن چنان تمیز و مرتب نگه میداشت که انگار تازه خریده بود.
او در سه سال مدرسۀ سینا ناهار را در مدرسه با نان و پنیر و یا نان و شیرۀ انجیر و انگور سر میکرد و خود را به سختی میانداخت چون به فرموده قرآن کریم اعتقاد داشت که انسان برای سختی خلق شده و در کورۀ مشکلات آبدیده میشود و برا نیل به این هدف زیبا، س در همراه سازی جوانان و هم سالان خود داشت. در مناسبهای مذهبی و محرم در تکیهها و یا در جمع دوستان، با صدای دلنشین خویش، در رسای خاندان رسالت مداحی و نوحهسرایی میکرد. یکی از ترجیع بندهای مورد علاقهاش این بود، (زندگی پیکار بود در ره اندیشهها).
سال 1348 بود. یک روز معلم گفت: «هر دانشآموزی یک کاردستی در خانه درست کند و به مدرسه بیاورد.» با دستور معلم ماتمم گرفت، چون در این بخش کمی مشکل داشتم و نمیدانستم چه کار کنم، چون احمد آدم خلاقی بود، پیش او رفتم و گفتم: «احمد من چه چیزی درست کنم؟» خندید و گفت: «با خدا باش. من کنارت هستم، با هم یک کاردستی درست میکنیم و تحویل آقا معلم میدهیم.»
روز مقرر او بالگردی را که درست کرده بود به مدرسه آورد، دست من داد و گفت: «به عنوان کار مشترک من و تو به آقا معلم بده.» معلم فهمید که همۀ کار به عهدۀ احمد بوده و من فقط شریک نتیجه کار بودهام، ولی چیزی نگفت. مدیر مدرسه هم تمام بچهها را در حیاط مدرسه جمع کرد تا کاردستی احمد را ببینند. بالگردی که او ساخته بود حدود یک متر طول داشت. در حیاط مدرسه به پرواز درآمد و تا یک متر پرید و دوباره نشست. این کاردستی مورد توجه همه، به ویژه آموزش و پرورش استان قرار گرفت.
احمد از جمله دوستانی بود که همۀ خصلتهای خوب را با هم داشت. ایمان، درس، تفریح، ورزش و کار را با هنرمندی خاص، کنار هم گرد آورده بود، طوری که هیچ کدام مانع دیگری نمیشدند و به هم لطمه نمیزدند. او علاقه زیادی به ماهیگیری داشت، بنابراین در مواقعی که مدارس تعطیل بود و یا بعضی از شبهای پنجشنبه به برجخیل (روستای ما در چند کیلومتری کیاکلا) میآمد و با هم به همراه بزرگترها، با چراغ زنبوری به رودخانه تالار که در مجاورت خانۀ ما بود، میرفتیم و ماهیگیری میکردیم. در اوایل کار، جمع کردن ماهیها با او بود. پس از مدتی شیوۀ ماهیگیری را یاد گرفت و به جمع ماهیگیران اضافه شد و با لذت و اشتیاق فراوان ماهیها را صید میکرد.









