





| 24 | امروز | ![]() |
| 225 | دیروز | ![]() |
| 249 | این هفته | ![]() |
| 1964 | هفته گذشته | ![]() |
| 5647 | این ماه | ![]() |
| 9204 | ماه گذشته | ![]() |
| 70516 | کل بازدیدها | ![]() |
IP شما: 38.107.179.220
,
امروز: 01 خرداد 1391
نیایش آسمانی
راوی: سرهنگ خلبان، غلام رضا شهپرست.
وقتی به ما مأموریت دادند که به بهانة پشتیبانی از نیروهای مرزی ارومیه و در واقع دور کردن احمد و دوستانش از کرمانشاه، به آنجا برویم، من و کشوری به همراه خلبانان علیپور، بهرامپور و چند تن از دوستان دیگر وارد ارومیه شدیم. در ادامة مأموریت، با دو فروند بالگرد کبرا و یک فروند بالگرد 214 به پیرانشهر رفتیم. پس از ورود به پادگان این شهر، متوجه جو ناآرام آنجا شدیم. فرمانده پادگان یک حاجآقای انقلابی و مؤمن بود وقتی ما را دید، با توجه به شناختی که از احمد داشت، با آغوش باز پذیرای ما شد. روزها وظیفة ما پشتیبانی از یکانهای مرزی بود و شبها هم برای استراحت به میهمانسرا میرفتیم. دوازدهم بهمن ماه 1357 بود که متوجه شدیم که تعدادی ساواکی و اطلاعاتی هم در آن میهمانسرا هستند. آنها حرفهای ما را داخل اتاق میشنوند و به فرمانده پادگان گزارش میدهند. فرمان پادگان هم در ظاهر ما را فرا میخواند و به خاطر حرفهایمان مورد بازخواست قرار میداد، اما در خفا همیشه ما را نصیحت میکرد و میگفت: «مواظب خودتان باشید، میدانم شما روشن و آگاه هستید اما جو اینجا خیلی فرق میکند. اینها تاب و تحمل حرفهای شما را ندارند.»
به خاطر این گزارشها حساس شدیم تا ببینیم چه کسی است که جاسوسی میکند و حرفهایمان را منتقل میکند. چند روز گذشت تا این که متوجه شدیم دو تا از بچههای اینجا که دانشجویان هم دورةما در پادگان فرحآباد بودند، ساواکیاند. هنگامی که ما در اتاقمان جمع میشدیم و صحبت میکردیم، پشت در اتاق گوش میایستادند و خبرچینی میکردند. پس از این ما چند بار آرام پشت در رفته و با باز کردن ناگهانی در، شاهد فرار آنها بودیم. احمد از آن پس موقعی که متوجه حضور آنان در پشت در میشد با صدای بلند میگفت: «مزدوری برو بیرون، مزدور نیستی بیا داخل!» آنها هم با شنیدن صدای کشوری پا به فرار میگذاشتند.
اعتقاد و باور عمومی این است که خدا در آسمانهاست، اگر چه میدانیم که خدا در همه جای عالم هست، اما طبق عادتمان در نماز و دعا سر به سوی آسمان بلند میکنیم و هر چه از سطح زمین ارتفاع میگیریم، قلبهایمان به تپش بیشتری میافتد. انگار باورمان میشود که داریم به خدا نزدیکتر میشویم و در آن زمان حرف زدن و معاشقه با خدا حال و هوای دیگری دارد. این اتفاق برای ما هم افتاد. هجده یا بیست بهمن ماه 1357 مأموریتی به مهاباد داشتیم و بعد به پیرانشهر برگشتیم. در یکی از همین روزها، در مرز آن شهر با کردستان برای نیروهای خودمان آذوقه میبردیم. ما خلبانان بالگردهای کبرا، مسئول حفاظت از بالگردهای 214 و شینوک بودیم و این کار همیشگی ما در آن لحظه بود. کشوری عادت داشت که با وضو سوار بالگرد میشد و من هم مانند ایشان با وضو پرواز میکردم. در یکی از این مأموریتها که منطقه ناامن بود و معلوم نبود چه وقت کارمان تمام خواهد شد آفتاب در حال غروب کردن بود و نماز ظهر و عصر قضا میشد. چون باید از نیروها پشتیبانی میکردیم و آن طرفتر هم خاک عراق بود، توان برگشتن نداشتیم. ماندیم چه کنیم که احمد گفت: «ما هم میتوانیم به تأسی از مولا علی(ع) که در جنگ روی اسب نماز خواند، ادای وظیفه کنیم و نماز را بجا آوریم.» به همین خاطر بالگرد را در آسمان به حالتی نگه داشتم که صورتمان به سمت قبله باشد، سپس احمد نیت کرد و نماز خواند، هنگامی که او مستحبات را بجا میآورد، سریع برگشتم تا او هدایت بالگرد را به عهده بگیرد و من ادای نماز کنم. این نماز برای ما حال و هوای جانبی داشت و خاطرهانگیزترین روز عمرم با احمد کشوری و پرواز در آسمان بود.
آن شب را خوابیدیم. برای نماز صبح که بیدار شدیم، گویی آن صبح رنگ و بوی دیگری داشت. مثل اینکه آن روز خورشید هم برای طلوع شور و شوق داشت. هیجان خاصی در بچههای پادگان پیرانشهر افتاده بود و بیشتر قریب به اتفاق آنها، آرام و قرار نداشتند. پرسیدم: «این شور و شوق به خاطر چیست؟» گفتند: «انقلاب پیروز شده و رژیم سقوط کرده است.» سریع رفتم پیش احمد تا این نخبر را به او بدهم. دیدم احمد از آن مطلع است. وجد و سرور تمام وجودش را فرا گرفته و سر از پا نمیشناسد. وقتی به همدیگر رسیدیم، پیروزی انقلاب را به هم تبریک گفتیم و به سمت میدان صبحگاه حرکت کردیم. همة نیروها هم آمدند و در میدان صبحگاه جمع شدند و سپس با هم، مجسمة شاه را که در میدان صبحگاه نصب بود، پایین کشیدیم و آن قدر به زمین زدیم که خرد شد، آنگاه هر یک از بچهها تکهای از آن مجسمه را که یادگار سقوط دولت جور و ستم بود، همراه خود بردند.









